Friday, June 19, 2009

دلم می خواد خون گریه کنم؛ همین...؛
آرزو داشتم، از ته دل آرزو داشتم الان ایران بودم و اگه بخاطر پدر و مادرم نبود الان ایران بودم؛

Sunday, December 14, 2008

این روزها من زندگی نمی کنم؛ یعنی اسم این زندگی نیست...؛
کار...کار...کار...؛
جزء معدود لحظاتی که در حین کار کمی هم زندگی کردم وقتی بود که این برنامه رادیویی رو گوش کردم...؛

http://stillnessradio.blogspot.com/

قصد وبلاگ نویسی نداشتم اصلا و ندارم هم، یعنی خوب وبلاگ نویسی مال زنده هاست و من نیستم زیاد ،ولی دوست داشتم این رادیوی جدید رو به دوستانی که احیانا هنوز گذارشون به اینجا می افته معرفی کنم... نسل بعد از ما هستن این بچه ها؟ اگه هفت هشت سال یک نسل محسوب بشه...؛

Saturday, August 09, 2008

هیچ احساس خوبی ندارم که اینجا رو تبدیل کردم به دفتر خاطرات مطلق؛ اونم خاطرات غیر روزمره تر؛ ولی فعلا چاره دیگه ای ندارم؛ تا وقتی که (اگه اون روز اصلا بیاد) شتاب زندگی یک کم کندتر بشه و آروم تر بشه همه چیز تا مجال پیدا کنم و مجال و مجال چاره ای نیست؛
به هر حال یک سفر اروپا رفتیم که خیلی خوب بود؛ شهرهایی رو که رفتیم قبلا هم دیده بودم؛ ولی این بار یک چیز دیگه بود... آخن شهر واقعا دوست داشتنی ای بود؛ عروسی دعوت بودیم و نیمه یونانی عروسی خیلی گرم و باحال بودن؛ بی نهایت؛ بعد هم کلی با دوست اسفندیار که توی آخن زندگی می کنه وقت گذروندیم که خیلی خوش گذشت، یک آدم فوق العاده و بی نظیره فالک، خیلی ازش حرف زده بود برام اسفندیار قبلا، خیلی، از خودش و بیشتر از نبوغش ، ولی هیچی مثل دیدنش نمی شد... آدم عجیبیه، توی هیچ چارچوبی نمی گنجه و یک آلمانی بسیار دوست داشتنیه؛ از همه جالب تر اینکه برامون یک تور دور شهر گذاشت که خیلی جالب بود؛ آخن پر از فضای سبز بسیار زیباست، فضای سبز وحشی و غیر شهری کنار فضاهای شهری. در عین حال یک شهر حسابی هم هست؛ انتخاب عکس از آخن خیلی سخته، هیچ عکسی همه مجموعه خاطرات خوب آخن رو نداره با هم... عکس پایین حلقه پوله؛ تشریح داستان پول به طور خلاصه!؛


بروکسل رو هر دومون خیلی دوست داشتیم؛ هم بافت قدیمی شهر و هم بافت مدرن شهر خیلی جالب هستن؛ مردم بلژیک عشق بیرون غذا خوردن رو دارن و خیابونهای تنگ و باریکی که سر تا سر پر از رستوران هستن دیدنی هستن کلی؛ خوراک صدف و سیب زمینیشون هم عالیه (که یک جوری یکی از غذاهای اصیل بلژیکیه)؛

بروکسل دو بخش اصلی داره بالاشهر و پایین شهر و اختلاف بین این دو بخش خیلی واضحه. میدون اصلی شهر که چند صده عمر داره (به صورتی که هست البته) توی پایین شهره؛ بخشی که به صورت سنتی محل سکونت کارگرها و مهاجرها و ... بوده. ولی خیلی از مراکز مهمتر و مدرنتر بالاشهر قرار گرفتن، مثلا مجلس اروپای متحد؛ (عکسهای پایین اولی میدون اصلی شهره و دومی پارلمان اروپای متحد)؛


من خیلی دلم می خواست داخل ساختمان اتومیم رو ببینم (دفعه پیش از دور دیده بودمش)، ولی اگه گذارتون به بروکسل افتاد من پیشنهاد نمی کنم که اون همه وقت بذارین برای صف و غیره که برین توی ساختمون؛ اونقدر ارزشش رو نداره؛ همون از بیرون جالبتره؛ مگر اینکه نمایشگاه موقت خیلی ویژه ای توش باشه؛ یادمه یک زمانی به فکر نوشتن نقد معماری بودم توی وبلاگم، الان که دیگه اینجور فکرها ندارم، ولی این ساختمون همونطور که می تونین تصور کنین فقط به عنوان یک نشان برای شهر ساخته شده، اکسپو سال هزار و نهصد و پنجاه و هشت؛ برای پنجاه سال پیش ساختمان هیجان انگیزی بوده (حتی الان هم هست یک جورایی) ولی به هر حال به فضای داخلی توجه زیادی نشده؛ اگرچه شاید نفس اینکه هر کدوم کره ها الان یک کاربری دارن (و بیشترشون نمایشگاه موقت یا دایم هستند، بالایی رستوران و پانارومای شهره و یکیشون محل بازی بچه ها) خودش جالب باشه؛ ولی از اینکه بگذریم این همه حرکت و هیجانی که این بنا داره، حتی درصدی هم به داخلش منتقل نشده؛ کلی عکس از داخلش گرفتم ولی به نظرم خیلی باارزش نیستن؛


با هواپیما رفتیم آلمان و بعد همه مسیر رو با قطار رفتیم، از آلمان به بلژیک؛ بلژیک به فرانسه و فرانسه به لندن؛ از این نظر خیلی بهم چسبید این سفر؛ سفر زمینی رو خیلی بیشتر دوست دارم از هوایی... پاریس دوست داشتنی وقتی ما اونجا بودیم خیلی داغ بود؛ و باورتون میشه یا نه، اصلا هم بارونی نبود...؛ قایق سواری کردیم روی سن که خیلی چسبید؛ لوور گردی کردیم ، بخصوص بخش ایران رو دیدیم کلی و یک عالمه حرص خوردیم از چیزهای مختلف، از اینکه توی فرانسه یا باید فرانسه بلد باشی یا باید فرانسه بلد باشی! لوور هیچ ترجمه دومی رو لیبل ها نداره؛ و از مسئله همیشگی انتقال همه اون ثروت به فرانسه؛ (داخل پرانتز یک نکته بی ربط رو اضافه کنم؛ عشق من هر بار به هرم ورودی لوور آی-ام-پی و هرم های معکوس بیشتر و بیشتر میشه)؛

بازم بالای برج ایفل نرفتم متاسفانه، ولی یه چیزایی دیگه خیلی زیاد چسبید؛ مثلا منتمارت خیلی خوب بود رفتنش و دیدنش؛ با اینکه همه میگن اصلا و ابدا شباهتی به اصلش رو روزهایی که محل سکونت کلی هنرمند بوده نداره؛ ولی رفتنش لطفی داره هنوز؛

کافه های پاریسی رو مزه کردیم و چشیدیم... رفتیم کافه های قدیمی تر که پاتق ژان پل سارتر و سیمون دوبوار بوده رو دیدیم؛ درست کنارش کافه ای که پاتق همینگوی بوده و کلی آدم دیگه... هنری میلر؛ لویی آرمسترانگ؛ پیکاسو...؛

لدفانس هم رفتیم؛ نمیشه پاریس رفت و لدفانس نرفت؛ بخصوص اگه معمار باشی...؛

پاریس رو باید بیشتر دید؛ کم بود خیلی این بار؛ پاریس رو باید طولانی رفت؛ روزها و روزها...؛

عکس از پاریس رو باید سر فرصت انتخاب کنم و بذارم؛ یه عکسهایی که هر بار نگاهشون میکنم خوشحال بشم؛ فرصتی نمونده این بار





هیچ فکر نمی کردم مارشال برمن اینجوری باشه؛ یکی از برنامه های فستیوال ادبیات (با اینکه به نظرم ادبیات ترجمه غلطیه شاید) اینجا سخنرانی مارشال برمن بود که لحظه های آخر تصمیم گرفته بود موضوع صحبتش رو از شهر و مدرنیسم تغییر بده و بیشتر بر محور کتاب آخرش صحبت کرد و نیویورک؛ من ولی فکر نمی کردم اینطور کاراکتری داشته باشه؛ با لباس خیلی غیر رسمی اومده بود و با اینکه سخنرانی ش رو کامل از رو خوند، بخش سوال و جواب بسیار خودمونی داشت؛ به نظر من با سخنرانیش آدم رو به سفر می بره و اینقدر کد میاره از کتاب و فیلم و موسیقی که سخنرانیش جذاب تر میشه و جالب اینجاست که خیلی وقتها مکث می کرد که بپرسه چند نفر کتاب مورد نظر رو خوندن یا فیلم مورد نظر رو دیدن و توصیه میکرد چی خیلی خوندنیه یا نیست...؛
سخنرانی جالبی بود؛ روز خوبی بود اون روز

Tuesday, July 15, 2008

چقدر عجیبه که آدم نگاهش و دیدش به یک شهر و فضاش می تونه تغییر کنه حتی با بازدید های کوتاه؛ عید امسال رفته بودیم منچستر و لیورپول که خیلی خوش گذشت و سفر خیلی خوبی بود. آخر این هفته هم دوباره دو روز رفتیم منچستر، ولی این دفعه نه برای تفریح، که برای دوره آموزشی و امتحان و اینا؛ منچستر به نظرم مثل منچستر قبلی دلچسب نبود. البته این بار جاهای قشنگ و توریستیش نرفتیم؛ راستش خیلی از محوطه و ساختمون های دانشگاهش خوشم نیومد. (التبه من از وقتی دانشگاه ناتینگهام رو دیدم و اونجا زندگی کردم؛ دیگه محوطه و ساختمون های هیچ دانشگاهی راضیم نمی کنه؛) به هر حال اونجا توی بخشی از حیاط چند تیکه از تنه یک درخت رو گذاشته بودن و نوشته بودن اینها تیکه هایی از درخت سیب نیوتن هست که به دانشگاه منچستر اهدا شده!!؛ نمیدونم درخت سیب نیوتن کجا بوده و چطور اینها که عشق نگه داشتن همه چیز رو دارن، درخت رو تیکه تیکه کردن و اهدا کردن؛ ولی جالب بود؛
مهمتر شاید: وضع اقتصاد که خراب بشه کشورهای سرمایه داری و شرکت های خصوصی اینجوری میشن؛ اصلا رحم و اینا ندارن؛ تجارت تجارته؛ شرکتمون شروع کرده به تدریج یک عده رو از کار بیکار کردن؛ وضع صنعت ساخت و ساز بد شده اینجا و بدتر هم داره میشه بخاطر تحولات جهانی اخیر؛ برعکس بیشتر دوره های منفی اقتصادی، این دفعه صنعت ساخت و ساز جز اولین زمینه های کاریه که ضربه خورده از مسائل اخیر...؛